نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
خيس در سكانس صفر

خيس در سكانس صفر

جمعه، 24 مهر، 1383

r علي ياري

منطقه پرواز ممنوع 

كودكان كركوك را

هنوز نوشته ام چه

- ولي اين زل زدن به سبزي درختان

يعني چه كار بايد كه نكردند

مدار را جوري كار گذاشته اند

كه بگذرد از پائين پالايشگاه

نترسيده ام واقعاً

ولي از بس اشياء

اين قدر از زاويه تيز به من زل زده اند

كه قاطي كرده ام

بلوط درخت است .

درخت سبز است .

سبزي ..

و دهانم محو مي‌شود به شاخه‌ي زيتون در نك كبوتر

كه پر مي‌گيرد از چادر آبي “ يونيسف ”

حالا ، حالا بچه ها

قبل از آنكه از دامنه به آبادي بريزند

گفته باشم فردا

هر كدام از “ شيركو ” شعري حفظ داشته باشيد

آن پائين‌ پائين‌ها هم البته

زندگي از سرو كول نخل‌ها بالا مي‌رود

و بصره هم براي خودش مدار كشده اي دارد

با سي و نمي‌دانم چند درجه

و كاكائو و شير خشك پهن شده بر آن

داشتم “ شيركو بي‌كس ” را صدا مي‌‌زدم

كه به جغرافياي غمگين ديگري دعوت شده

با كودكاني كه

مدارهاي مزار شريف تا كابل را تعريف مي‌كنند عن قريب

- و جاي مزارع خشخاش البته مهم است وُ

بقاياي مجسمه هاي بودا همين طور .


 
شنبه، 16 خرداد، 1383

نفس های ارديبهشت

مجموعه شعرهای دومين همايش شعر خوزستان منتشر شد :


 
شنبه، 5 اردیبهشت، 1383

شعر اتفاقی که می افتد


 
پنجشنبه، 14 اسفند، 1382

مکاشفه

مکاشفه

از مكاشفه اسباب بازي ها آمد

دست تكاند

و مه از روي صورتش فوران كرد

رواني روايت خصوصي اش

انگشت ها را شليك كرد

و مه از روي صورتش هم چنان

قسم خورد كه سنجاقكي داشته

در عين كوچكي

چه سنجاقكي كه نگو

اصلاً چه رنگين كماني

چه دارم ميگويم من خدا !

و عروسك چشم آبي اش

كه عاشق شد

از بس كه دوستش داشته

حواس همه را جمع كرد

و به جعبه اسباب بازي ها بخشيد

فوت كرد

ما بايد زير لب دعا مي كرديم

خداوندا !

كودكي ها را به ما برگردان

به ما اسباب بازي ببخش

كودكي – بازي گوشي عطا كن

خداوندا !

ما رادوست داشته باش

لمس واقعيت شديم

دست تكان داديم و

مه در ما همچنان


 
جمعه، 23 آبان، 1382

اين صحنه مرد و ...

اين صحنه: مرد و سوت قطاری در ايستگاه

مه ريخته است ....

مه ريخته است روی قراری در ايستگاه

 

اين صحنه : مرد سوت زنان توی مه گريخت ...

 

يک چتر يک عصا چمدانی و يک کلاه

جا مانده است داری و نداری در ايستگاه

 

همراه مرد سوت در اين صحنه کم کمک

دم می گرفت سوز سه تاری در ايستگاه

 

با خويش حرف می زند او - توی اين نما -

لعنت به شانس ... بخت تو گويا کج کج است !

ديگر نايست مرد  چه داری در ايستگاه ؟!

 

در کوپه شماره يک واگن ششم

از مرد می گريخت قراری در ايستگاه

 

ناگاه مرد کنده شد از و سوت .....  سوت ...

رو به خيال مثل قطاری در ايستگاه

 

يک نقطه شد قطار و فقط دود بود و  دود ....

 


 
جمعه، 11 مهر، 1382

خانم بزرگ …

خانم بزرگ

خانم بزرگ! عكس قشنگي است آشناست؟!

] لبخند ها چَرَق،

چه غروبي است ، نه ؟

صفاست!!

 

فردا همين قرار، همين جا ، قبول؟

چشم !

فردا ولي نيامده، فردا ولي كجاست ؟

 

فردا چقدر فاصله بين من و تو ريخت

فردا كه شوق ديدن تو در تنم به پاست

 

فردايِ كافه بي تو سكوتي بلند بود

فردا و روزنامه پُر از حرف كودتاست… [

 

خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد

]چل سال قهر و حسرت و چل سال آشتي

چل سال گفتگوي مدامي كه بي صداست

 

چل سال در كنار تو غمگيم نشسته ام

از عكس تو جز اين نشنيدم «خدا نخواست»

 

دلتنگ در اسارت اين بُعدِ كوچكم

اما دلم نخواست كه دور از تو نه نخواست ![

 

خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد

با آن نگاه و شكل و شمايل ، زن جوان

از توي عكس گفت: - و البته بي صداست

 

تصويري از جواني يك مرد ناشناس

در گنجه‌ي قديمي خانم بزرگ هاست


 
چهارشنبه، 12 شهریور، 1382

نماي اول اين ماجرا …..

 

نماي اول اين ماجرا : خيابان زن .

[ - برو به سمت هياهوي گيج ميدان زن

بايست رو به خيابان بي شماره ي چپ ]

درنگ كرد كمي رو به آن خيابان زن

[ همين كه پنجره اي رو به روت باز شود

بگو كه آمده اي با دلي پشيمان زن ]

..

هوا خراب شده ، كات ! كار تعطيل است.

نمي شنيد ولي هيج توي باران زن

[ - بايست خانم ! فردا بيا ] ولي گم شد

ميان همهمه ي گنگ عابران آن زن

[ - بايست خانم ! ] اما ! قدم زنان مي رفت

به سمتِ خاطره با گيسوان افشان ، زن

به يادش آمده بود آن شب ، آن شب برفي

و مرد جمله ي « فانوس را بگيران زن »

« خوشم مي آيد ازت » را كه گفت ، مي لرزيد

گذشت اما از حرف مرد ، آسان زن

و بعد از آن شبِ كشدار و پُر توهم بود

گذشت از خودش ، از هرچه داشت ايمان زن

و او كه حالا مادر بزرگ اين قصه ست

شبيه قصه رسيده ست رو به پايان


 
جمعه، 17 امرداد، 1382

ديشب گذشت از …

ديشت گذشت از كوچه ها يك مرد در باران
خسته، شكسته، خسته …، يك شبگرد در باران

بر صورت تب كرده اش خط مي كشيد آرام
شلاق خون آلود سوزي سرد در باران

او مي گذشت و روي خواب كوچه ها رقصيد
روح غريبش ، مثل برگي زرد در باران

گويا به دنبال قرار خيس سالي دور،
يا جستجوي شانه اي همدرد در باران،

- رنگين كمان شعله بر لب هاش و – پي در پي
- نام عتيقي را صدا مي كرد در باران

عريانِ عريان بود روح اش، زخميِ زخمي
با خود ولي چتري نمي آورد در باران

آهسته مي پرسند از هم كوچه ها، آن مرد
امشب اگر آمد چه خواهد كرد در باران ؟!

او رفت و مشق كودكان شهر بعد از اين
پُر مي شود از قصه‌ي :
آن
مَرد
در
باران …

 
سه‌شنبه، 14 امرداد، 1382

بوي بهار پيرهنت


بوی بهار پيرهنت ناسرودنی ست
فصلی که کار چشم تو آتش پراکنی ست

دنبال يک سلام صميمانه نيستم
اين شهر، شهر بازي دستان آهني ست

جز تو ، تو .. آه دست خودم نيست ، عاشقي ست
با سايه ام قرابت من نيز ناتني ست

بيهوده فكر مي كني آري بدون تو
فردا پر از شكوفه و باران و روشني ست

فصلي غريب مي وزد از سمت نام تو
كه غنچه غنچه زخم تن من شكفتني ست

حرفي بزن ، نگاه مرا پاسخي ببخش
بانو ! طلسم بين من و تو شكستني ست





 
سه‌شنبه، 20 خرداد، 1382

خيس در سكانس صفر
خيس در سكانس صفر عنواني است كه براي اين وبلاگ در نظر گرفته ام و بزودي شعر هايم را در اين وبلاگ قرار خواهم داد
راستي خيس در سكانس صفر نام مجموعه غزلهاي من است كه در سال 80 روانه بازار كتاب شده است
منظر شما هستم .

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

شعر گروه پيشنهاد


دو ساعت چاقو كشي

پرنده‌ي كوتاه


گاهنامه اکسين


مفهوم سبز خشكساليها
بهمن ساكي

سياوش سبزي

مهدي مرادي

سلمان يدالهي

شهرزاد رضادوست

محسن بوالحسني

هاشم كروني

سعيدي راد


  RSS 2.0